پوریا پورسرخ
خداحافظي پور سرخ با جعبه جادو
تكيهكلامهاي او را ساده نبايد گرفت. همان اصطلاحات خاصي كه ميتوانيد صفت «پوريايي» را به آنها بدهيد. پوريا پورسرخ از آن آدمهايي است كه اولاش كمي دور است، بعد نزديك ميشود و يكهو ميبينيد به اندازه صميميترين دوستتان به او نزديكايد. خوب حرف ميزند، آنقدر كه گاهي مجبور به سكوت ميشوي. عاشق حامد بهداد و كامبيز ديرباز است. با بازيهاي حميد فرخنژاد حال ميكند و حرفهاي پرويز پرستويي توي گوشاش ماندهاند. خودش ميگويد آدم باهوشي نيست ولي اغراق را از نگاههايش ميتوانيد بفهميد. با ما شب، ديروقت در كافه قرار گذاشت و هاتچاكلت و براني شكلاتاش را با اشتها خورد:«من نميتونم در برابر خوراكي مقاومت كنم.» رژيم گرفتن را با ورزش و بدنسازي تاخت زده و حالا براي خودش يك ورزشكار شش سيلندر است. ژوبين روزهاي دور، در عرض اين چند سال انگار بيشتر از آنچه بايد، بزرگ شده است. ديگر هيچ اثري از آن نگاههاي كشدار عاشقانه و آههاي عاطفي را نميتوانيد در او پيدا كنيد. جاي همه آنها را انرژي او براي تجربههاي تازه گرفته است. يكي دو ساعت گپ زدن با او و گفتن و شنيدن در مورد تجربههاي بينظيرش حال هركسي را عوض ميكند. پوريا عاشق تجربهاندوزي است. عاشق كارهاي متفاوت است و عاشق نقشهايي كه ميداند مخاطبهايش از او انتظار دارند. اگر تخس بودن شاهين در «صاحبدلان» و مرام و معرفت رضا در «روز سوم» را جمع بزنيد و چاشني خواندن و ديدن و شنيدن را به آنها اضافه كنيد، معجوني دستتان را ميگيرد كه ميتوانيد با كمي تغيير اسم «پوريا پورسرخ» را روي آن بگذاريد. پوريا مهمان هميشگي شبهاي رمضان است. حتي اگر سال گذشته، بعد از عدم توفيق «شكرانه» با تلويزيون خداحافظي كند، باز هم ميپذيرد كه امسال هم در رمضان مثل سالهاي پيش خودي نشان دهد. آدمهاي خوشخيم اينجورياند ديگر. از بازي در هيچ نقشي ابايي ندارد، هرچند ترجيح ميدهد نقشهايي را بپذيرد كه در آنها جواب داده. كله نترسي دارد و همين او را تبديل به يك بازيگر متفاوت ميكند. پوريا پورسرخ خودش را در حالي به گفتوگو رساند كه تنهاصبح هاسر فيلمبرداري سريالاش بود. ترجيح ميداد عكسهاي ما بسوزد چون موهايش را دوست نداشت، ولي اينبار هم شانس ما گفته بود (شرمنده پورياي عزيز). آنقدر جلوي دوربين ما راحت بود كه به خودمان اجازه دهيم كليككليك از او عكس بگيريم و بيخيال ساعت، كه از نيمه شب گذشته بود، شويم. شيطنتاش جلوي دوربين و خندههاي بيمحابايش نگذاشت ياد خستگي بيافتيم ، تا جايي كه بالاخره برق رفت و ما مانديم و تاريكي كافه؛ درست جايي كه باز هم خنده او حلال مشكل بيبرقي شد. پوريا پورسرخ را بايد بيشتر شناخت. او از سريالاش، از خلقياتاش و از نقطهاي كه قرار است به آن برسد، بي پرده حرف زده است. خندهرو با همان تكيهكلامهايي كه بعد از اين گفتوگو در دهان همه ما جا ماند. پوريا پورسرخ، آدم راحتي است؛ راحتتر از آنكه فكرش را كنيد. حتي راحتتر از تمام تكيهكلامهاي به ياد ماندنياش.
مدير برنامه اگر مدير مسائل خاله زنكي نباشه خوبه
من مدير برنامه ندارم. اعتقادي هم ندارم. حداقل فعلا. اينكه من فلاني رو بهعنوان مدير برنامه بفرستم تا برام فيلمنامه بياره، اينكار رو پيك موتوري هم ميتونه انجام بده. از نظر من اين مهمه كه تو بهعنوان يك دوست و مشاور به من بگي كه چه كاري درسته و چه كاري رو نبايد انجام بدم. اينكه فيلمنامه رو كسي برام بخونه و نظر بده خب يك عالمه استاد خوب وجود داره. مثل آقاي شكيبايي كه حتي وقتي زنده هم بود پشت سرش همه خوب ميگفتن. مدير برنامه در ايران بهنظر من بيشتر حالت كمدي داره، مدير برنامه اگر مدير مسائل خاله زنكي نباشه خيلي هم خوبه. مثلا ممكنه كه من يك چيزي رو ندونم و از شما بپرسم كه اين خوبه يا نه. و شما بدون اينكه از من پولي بگيريد منو راهنمايي ميكنين چون با هم رفيقيم و در عين حال داشتن چنين رابطهاي به شما تو كاراتون كمك مي كنه. اما مدير برنامهاي كه ميدونيد لابي داره و تو فلان نقد كه نوشته از شما تعريف كرده، اون نقد اگر به دل هر كسي بشينه به دل شما نميشينه. من ترجيح ميدم كه اگر نقدي از من ميشه، نقد درست و صادقانهاي باشه. مثلا يكي از اين مجلات مسخره نوشته بود كه من سر سريال شكرانه درگير ژست بودهام. در صورتي كه فردي كه درگير ژست باشه اجازه نميده كه اون گريم و سر و صورت زشت روش اجرا بشه. من اصلا دوست داشتم كه چهره داغون و خستهاي داشته باشم چون بعد از فيلم روز سوم بود و من 15 كيلو اضافه وزن داشتم و از طريق اندامام نميتونستم اون تكيدگي رو نشون بدم. من نقد درست رو رد نميكنم منتقدي مثل مهرزاد دانش وقتي هم كه ايراد ميگيره ميدوني كه يك ايراد درسته و اگر نوشته، بد بودي حتما توضيح ميده كه چرا. در مورد نقد، من نه وقتي كه ازم تعريفي ميكنند ذوق ميكنم و نه وقتي ايراد ميگيرند ناراحت ميشم چون يك امر كاملا سليقهاي است. مثلا من يادمه زماني كه «حكم» كليد خورد مجله فيلم و سينما تيتر زد:« شاهكار سينما». در صورتي كه با تمام احترامي كه براي كيميايي قائلام، از كجا ميدونيم كاري كه هنوز ساخته نشده يك شاهكاره! مگر ما علم غيب داريم!؟
هنوز خجالتي هستم
ساده گرفتن مسائل اشتباهه. من معتقدم هرچهقدر هم كه باهوش باشي يكسري از چيزها رو فقط به مرور زمان ياد ميگيري و بايد صبر كنيم. من سال اول كه تجربيات زيادي نداشتم، بلد نبودم كه بايد با آدما و مسائل چهطور برخورد كنم. يكجا كه ميرفتم با اين دوربينهاي ديجيتال از من 400 تا عكس ميانداختند و نشريات اين عكسها رو ردوبدل ميكردند و يكهو ميديدم كه عكسام روي جلد مجلهاي رفته كه اصلا اسماش رو نشنيدهام. چند وقت پيش با يكي از دوستان مطبوعاتي كَل كَل داشتم. ميدونستم كه راحت ميتونه عكس من رو دستكاري و خراب كنه و اينكار رو هم كرد. البته من هنوز هم خيلي خجالتي هستم و در مقابل همه كوتاه ميآم.
خجالت نميكشم كه بگم معلم خصوصي بازيگري دارم
من در سال، 85 چند تا فيلم سينمايي داشتم و 3 تا سريال، پارسال من 14 فقط سكانس سر كار شهبازي بازي كردم كه به تمام كارهام ميارزه. اما يكهو خيليكم كار شدم. خجالت نميكشم بگم در اين فرصت براي اينكه از اين محيط دور نشم چند استاد خصوصي از كلاسهاي قبلي بازيگريام گرفتم و شروع به تمرين بازيگري و تمرين بدن كردم. من متنها و حسهاي مختلف و شخصيتهاي مختلف رو كار ميكردم. فيلم ميديدم و روي فن بيان كار ميكردم. من مشكلي تو حرف زدن ندارم و فقط سين و شينم يك كم ميزنه كه با تمرين اين رو كم كردم. يكسري بازيگر داريم كه ريتم تندي دارن، مثل حميد فرخنژاد كه ريتم تندي داره و تماشاگر لذت ميبره. من در اين يك سال روي اين ريتمها و بازي خودم كار كردم.
در مورد بدن دركاري بازي كردم به نام حركت اول كه كار جديدي در زمينه جلوههاي ويژه در ايران بود و كارگردان كار فرهاد نجفي است كه تازه به ايران آمده و پر از ايده است و خيلي هم جسوره. خيلي از اينكار خوشام اومد و از آقاي شايسته خواستم كه سر صحنهها بدل بهجاي من بازي نكنه و اين باعث شد كه من اضافه وزن خودم رو كه سر شكرانه و روز سوم به وجود اومده بود از بين ببرم.در اين مدت با اساتيد خيلي روي ايرادهاي ايستادن و راهرفتنام كار كردم.
براي شكرانه خيلي اذيت شدم
پارسال بعد از «شكرانه» كم لطفيهاي زيادي به ما شد؛ مثلا يكسري بازيگرهاي پيشكسوت بودند كه دوست داشتند اسمشون در تيتراژ اول بياد، شايد هم حق داشتند. هميشه ميگن حرمت امامزاده رو متولي اون نگه ميداره، اما همينها رفتن و اعتراض كردند و كمكم همه اين اجازه رو به خودشون دادند كه كار رو بكوبند. من نميگم شكرانه كار خوبي بود، اما كاري هم نبود كه از قسمت سوم همه بخوان روش شمشير ببندن. بعدش هم شكرانه بدترين ضربهها رو از شبكه 5 خورد كه بدترين ساعت رو بهاش دادن كه 3 تا فوتبال بهاش ميخورد و با بدترين سانسورها از همان اول روبهرو شد، چيزي كه براي سريالهاي ديگه نيست. ما حتي پخش 15 دقيقهاي داشتيم و اين رو من براي بار اوله كه دارم ميگم. شكرانه داستان يك طلبه بود كه يك خواب ميبينه و به پدرش كه يك پهلوان بوده ميگه. يعني يك شب يك خانمي به خواباش ميآد و ميگه كه قرآن نخون، خدا از حقالله ميگذره اما از حقالناس نميگذره. و اين طلبه به تاجيكستان ميره و عاشق يك دختر بدنام و درگير آدمهاي اطراف اون ميشه. داستان بسيار پركششي بود و اين طبيعيه كه وقتي پسر ديگه طلبه نباشه و دختره فاحشه نباشه، ديگه اتفاقي اين وسط نميافته؛ يك بابايي رفته تاجيكستان و خيلي بيربط با يك عده دعواش شده، همين. تغيير دادن داستان شكرانه از همان اول شروع شده بود و كساني هم كه بايد پشت سريال ميبودند كاري نكردن و وقتي هم كه اعتراض ميكرديم ميگفتن روحيه ايثار داشته باشيد، كه من نميدونم اين روحيه ايثار يعني چه؟ يعني بايد به ما ساعت پخش بد بدن و ما هيچي نگيم؟ من هيچوقت يادم نميره، مثلا من داشتم بازي ميكردم و يك دفعه كات ميدادن چون يك خانم تاجيك همسن مادربزرگ من، از 8 تا خيابون آن طرفتر رد شده بود. وقتي شما تاجيكستان رو انتخاب ميكنيد بايد شرايطاش رو هم قبول كنيد. خب يكي از شهراي ايران رو انتخاب ميكردين كه پوشش خانما مشكل نداشته باشه. من در شكرانه خيلي اذيت شدم. مثلا من 30 روز به قم ميرفتم و كتابهاي مذهبي ميخوندم خوب اگر قرار بود اون شخصيت طلبه نباشه از اول تصويب نميكردن. چيزي كه قرار بود باشه با چيزي كه پخش شد خيلي فرق داشت. بنابراين من گفتم كه ديگه واسه تلويزيون بازي نميكنم.
فيلم قوي، لابي قوي هم ميخواهد
من بعضي از فيلمهاي خودم رو هنوز حتي يكبار هم نديدهام و از گفتناش هم خجالت نميكشم. من مصائب دوشيزه رو فقط يكبار و در سينما ديدم. قبلا ذهنيتي داشتم كه بايد همه ژانرها رو تجربه كنم و الان پشيمونام. بعد از وفا 50 تا پيشنهاد نقش عاشق داشتم اما من رفتم صاحبدلان و اون نقش تخس رو بازي كردم و بعد مصائب دوشيزه رو كار كردم كه براي من يك تجربه بيخود بود. من در مورد فيلم بحث نميكنم بلكه در مورد تجربه خودم در اين ژانر حرف ميزنم. پسران آجري اولين كار من بود كه همزمان با مهمان بود و در هر 2 تا فيلم هم قبل از اسمام نوشتند «با معرفي...». دوست داشتم در اون مقطع بگم كه سينما رو با نقش يك شروع كردهام و بهنظرم خيليها شروعهاي خيلي ضعيفتري داشتند. همه كه با بنهور شروع نكردهاند،كساني رو هم داشتهايم كه با فيلمهايي به مراتب ضعيفتر از پسران آجري شروع كردهاند. يك زماني است كه من ميگم ميخوام با يك فيلم قوي شروع كنم اما فيلم قوي لابي قوي هم ميخواد كه اين بد هم نيست، اما من هنوز اين ارتباط رو در سينما ندارم و بايد زحمتاش رو بكشم.پسران آجري رو خود من هم نديدهام و همون موقع هم هر كسي به من ميگفت ميگفتم كه معلومه كه فيلم خوبي نيست و اين در همان زمان ساختاش هم معلوم بود. من نميگم كه فيلم بدي بوده اما هميشه افتخارم اينه كه ميگم پسران آجري كه اولين كار منه رو بگذاريد كنار روز سوم كه كار آخر منه تا تفاوت بازي من رو ببينيد و متوجه بشيد كه من در اين مدت نخوردهام و نخوابيدهام. اين نشون ميده كه مبحث سينما براي من جدي بوده و زحمتاش رو كشيدم.
كتاب هايي ميخوانم كه در فضاي كار قرار بگيرم
من هميشه سر كارها به دنبال كتابي بودهام كه يك فضاي ذهني نزديك رو به من بده. حالا شايد هم خيلي شبيه نباشه. مثلا براي شكرانه دوستي كتاب «منِ او» رو به من پيشنهاد كرد كه شايد اصلا ربطي هم نداشته باشه، اما من فكر ميكنم كه خوندناش بيتاثير نيست و تو رو در اون اتمسفر قرار ميده. اما متاسفانه اتفاقي كه در مورد منِ پورسرخ ميافته، اينه كه چه كساني قراره بازي من رو تحليل كنن. به نظر من نگاه ما مجله زردي شده تا اينكه بحث فني كنيم. من نقدهايي رو كه در مورد كارم نوشته ميشه جمع ميكنم و بعضيهاش هم واقعا كمكام كرده. مثلا يك منتقدي به درستي به من گفت حركتام زياده و من اون رو از بين بردم؛ بهجز روز سوم كه نقشام يك آباداني اكتيو بود و بازي ديگهاي رو ميخواست. يا آقاي معلم، دانش، مروتي و درستكار كه نكات خوبي رو به من گفتند و به درد من خورد. اما معلم گرفتن من ربطي به اين نقدها نداشت و بهخاطر يك اعتقاد شخصي بود، من حتي اگر بخوام لبو بفروشم ميروم و يك كتاب در مورد چغندر و لبو ميخونم كه اطلاعات لازم رو داشته باشم و همينطوري الكي نرم سر صحنه.
نميخواهم ژانرهاي مختلف را تجربه كنم
متاسفم از اينكه اين حرف رو ميزنم، اما الان نميخواهم تجربه جديد داشته باشم، چون حتي اون منتقدي كه ميآد و افراد رو براي تجربههاي جديد تشويق ميكنه، براي اونها حق تجربه قائل نميشه. منتها بحث اينه كه وقتي در نقشي كليشه ميشي از كار قبليت 2 تا تجربه ميآري، اما وقتي وارد يك كار جديد ميشي انگار به يك محيط تازه رفتي. مثلا وارد فيلم مصائب دوشيزه ميشوي با يك ريتم كند كه كارگردان بسيار خوبي هم داشت كه نوع بازي رو ميخواست. يا شكرانه كه ميخواستم چهرهام بد باشه. وقتي ميري و تجربه تازه ميكني كساني كه مدعي تجربهگرايي هستند خودشون اينكار رو تاييد نميكنن، پس چرا تو بايد اينكار رو انجام بدي.
كيفيت كار تلويزيون از سينما بالاتر است
هنوز هم معتقدم و تاكيد ميكنم كه كيفيت كار تلويزيون بهتر از سينماست. يادمه همسر ووديآلن در فيلم آنيهال به همسرش ميگفت كه آشغالها رو دور نريزيم، چون ميتونيم باهاش برنامه تلويزيوني بسازيم! آره اونجا در هاليوود كمپانيهاي بزرگي هستن كه شبكههاي تلويزيون خصوصي رو قورت ميدن، اما اينجا حتي بزرگترين تهيهكنندههاي ما هم بدون حمايتهاي دولتي نميتونن يك كار بزرگ انجام بدن و تلويزيون بزرگترين تهيه كننده است. براي همين من معتقدم كه سطح آثار تلويزيون در اين چند سال اخير خوب بوده و حتي از چهرههاي شاخص سينما در كارهاش استفاده ميكنه، مثلا همين فرامرز قريبيان كه وقتي كنارش بازي ميكني ميتوني كلي چيز ياد بگيري. خيلي باهوش و مسلطه جوري كه تو حسوديت مي شه و حتي پيش خودت ميگي كه من چرا اينقدر باهوش نيستم.
كونگفو پاندا، فيلمي كه برايش گريه كردم
يك كارتون هست كه تو رو خدا ببينيد من اين رو دوبي توي سينما ديدم و از ذوقام 2 بار ديگه هم رفتم و ديدماش. ما ميخواهيم فيلم معناگرا بسازيم اما بهنظر من كارتون كونگفو پاندا معناگراست و زندگي رو به آدمها ياد ميده. شايد شما خندهتون بگيره اما من بار اول كه اين فيلم رو ديدم، گريه كردم چون يكي از بزرگترين مشكلات زندگي من رو حل كرد. اين فيلم ميگه اين پاندا شكموئه و وقتي كه ميخواي تمريناش بدي از همين ويژگياش استفاده كن. من هم بايد سعي كنم از ويژگي خودم خوب استفاده كنم. اين فيلم رو 3 بار پشت هم ديدم و واقعا قشنگ بود.
سريالهاي امسال؟ خدا به خير كنه!
فكر ميكنم كه نظارتي كه بر كارهاي امسال هست روي كارهاي پارسال نبوده.
من اين وضعيت رو خوب ميشناسم، چون من اين سومين كار ماه رمضانام بود. شرايطي كه به راحتي ميتونه 10 پله آدم رو بالا ببره يا پايين بياره. خدا به خير كنه.
خداحافظ سريالهاي تلويزيوني
من از طرفداران پر و پا قرص مهران مديري هستم و وقتي كه اون مثلا در دايره زنگي از شخصيت خودش دور ميشه من دنبال همون شخصيت هميشگي ميگردم و اونو دوست دارم. شايد سليقه من اينطور شده. من كارهاي تلويزيوني خودم رو خيلي دوست دارم اما فكر نكنم از اين به بعد من رو در تلويزيون ببينيد. اگر تجربه با سيروس مقدم و كارهاش هم نبود، امسال اين رو هم بازي نميكردم. من هنوز با آقاي لطيفي براي بودن در فيلم «نردباني براي آسمان» بحث دارم. هنوز هم كلاسهاي بازيگري خودم رو دارم و فيلم ميبينم و استادم هم از بزرگترين اساتيد بازيگري در ايران است. پس دليلي ندارد كه خودم را براي نقشي كه دوست ندارم بكشم.
مهم اتفاقي است كه جلوي دوربين ميافتد
اينرو با پررويي ميگم كه نه علاقهاي دارم كه در فيلم آوانگاردي باشم و نه ميفهمم و نه دوست دارم كه بفهمم و ترجيح ميدم فقط ببينماش اما كار خوب تلويزيون را به كار بد سينما ترجيح ميدهم. دوربين هم مهم نيست كه چيه مهم اون اتفاقيه كه جلوي دوربين ميافته. اما در هر مقطعي انسان يكجور فكر ميكنه. من 2 تا كار پارسالام رو ميدونم كه بهخاطرشون ميتونم سرم رو بالا بگيرم، عيار 14 فيلمي بود كه از لحظه به لحظهاش لذت بردم و من براي هر كسي كه دوستاش دارم آرزو ميكنم كه با مسعود شهبازي كار كنه؛ حالا كيفاش 2 برابر ميشه اگر محمدرضا فروتن و كامبيز ديرباز هم باشند. به من كه خيلي خوش گذشت.
بازي نقش خاكستري
بعد از شكرانه من گفتم كه ديگر در تلويزيون بازي نميكنم و در اين يك سال هم پيشنهادهاي خيلي خوبي رو از دست دادم تا اينكه آقاي مقدم پيشنهاد سوم رو داد. خيلي دو دل بودم كه برم يا نه، بهخاطر اينكه از اتفاقات سال قبل ميترسيدم. تا اينكه با آقاي مقدم جلسه گذاشتم و با وجود اينكه فيلمنامه خيلي كامل و پختهاي نبود، حس كردم كه كار خوبي ميشه و چون تجربه كار با آقاي عليرضا افخمي(فيلمنامهنويس روز حسرت) رو در وفا داشتم و ميدونستم كه مديوم تلويزيون رو ميشناسه، پيشنهاد رو قبول كردم. اين يك نقش خاكستري و واقعيه. دليل نميشه يك آدم وقتي كار بدي اجام ميده بدجنس باشه، ممكنه زماني منافع شخصي من ايجاب كنه كاري رو انجام بدم كه در اخلاقيات من نميگنجه، اما گر انجاماش بدم ممكنه از يك مهلكه فرار كنم. اسم شخصيت مسعوده و من خيلي دوستاش دارم. نقش براي من ناآشنا نبود؛ يك آدميه كه نه منفيه و نه مثبت، كارهايي رو انجام ميده كه ميدونه شايد اشتباهه. اين نقش به همه آدمها نزديكه من جمله به خود من و اتفاقا به همين دليل آدم رو درگير ميكنه. من فيلمي رو ديدم با بازي ادوارد نورتون و ريچارد گر؛ داستان يك پسره كه يك كشيش رو به قتل ميرسونه. فكر ميكنم ديدن اون فيلم خيلي به من كمك كرد.
ميخواهم در فيلم هندي بازي كنم
اگر يك فيلم هندي به من پيشنهاد بشه بازي ميكنم چون فيلمهاي هندي خوبي هم داريم. قبل از اين هم يك پيشنهاد هندي داشتم كه نتوانستم بازي كنم و حيف شد. دليلاش هم رقص و آواز اين فيلمهاست. اما منتظرم يك فرصت پيش بيايد تا در يك فيلم هندي بازي كنم. من جسارت اين كار رو دارم و هيچ مشكلي نميبينم.
در تاجيكستان محبوب شدم
در شكرانه انتظاري كه داشتم برآورده نشد، نه بهخاطر خود كار، اون رويهمرفته اذيتكن نبود و مشكلي ايجاد نكرد. تنها ايرادش اين بود كه به درد ماه رمضان نميخورد. در جشني كه سفارت تاجيكستان براي ما گرفت سفير تاجيكستان گفت كه كاري كه شما در اين سريال كردهايد سفارتهاي 2 كشور در اين 20 سال نتوانستهاند انجام بدهند. اين سريال در تاجيكستان خيلي مورد استقبال واقع شد و من حتي اونجا بهعنوان بازيگر محبوب انتخاب شدم.