26 خرداد سال گذشته بود که با یک دنیا مشکلات روحی و عذاب دهنده به تشویق مهناز گلم شروع به نوشتن این وب کردم.
دیروز یک سال از این شروع پر امید با بی رمقی تمام سپری شد.با این تفاوت که من نه دیگه اون آدم سال پیشم و مشکلات نه دیگه به اون شدت می سوزونه دلم رو،نمی دونم شاید هم اون مسائل هنوز هستند و من پررو تر از سال پیش شدم!!!
در این مدت یک سال که در کنارتون بودم خیلی چیزای خوب از تک تکتون یاد گرفتم،اوقات خوبی رو واسم رقم زدین شما ولی من نتونستم اونجور که دلم میخواست در کنارتون باشم.
در طول این یک سال خیلی ها بهم کمک کردن که در رأس اونها خواهر گل و مهربونم مهناز عزیز هست،مهناز جان اگه یه کم خواهر بدی شدم و اذیتت میکنم تو را خدا به دل نگیر،من مشکلم شاید چیز دیگه و جای دیگه باشه...
مینوی عزیزم هم خیلی لطف داشت به من،اگه مینو جون تو هم ازم دلگیر شدی جاهایی که میدونم شدی،تو هم ببخش.
النا(زیبا) گلم با عکسای خوبش،شادی عزیز با پوسترهای خوشگلش و خلاصه همه دوستان گلم که در این مدت من رو تحمل کردند،از همشون ممنونم.
در اوج تنهایی تولد یک سالگی وبم رو با یک روز تأخیر،اول به صاحب اصلیش(هر چند میدونم بود و نبود این وب اصلاً براش مهم نیست!!!!) تبریک میگم و بعد به خودم!!!!
می دونم وبم در این مدت اونقدر براتون مهم نبوده که تاریخ تولدش رو یادتون باشه! ولی نظرات شما به اندازه تمام دنیا برای من با ارزش هست و من رو خیلی می تونه راهنمایی بکنه.
«دوستتون دارم»
التماس دعا...